عشقم تولدت مبارک
نه چتر با خود داشتی...
نه روزنامه...
نه چمدان...
عاشقت شدم!!!
از کجا باید میفهمیدم مسافری؟؟؟
نازنینم با تمام بدی هایت هنوز به یادتم و میگم تولدت مبارک.
ای کاش در کنارت بودم
نه چتر با خود داشتی...
نه روزنامه...
نه چمدان...
عاشقت شدم!!!
از کجا باید میفهمیدم مسافری؟؟؟
نازنینم با تمام بدی هایت هنوز به یادتم و میگم تولدت مبارک.
ای کاش در کنارت بودم
ميخواهم همگام با سايه تنهايی ام در خيال بارانی ام قدم بزنم
و چتر شکسته بغضم را بگشايم
می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم
و غزل غزل گريه کنم
ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار،
در انتهای جاده غربت بنشينم
و نگاهم را به روزی بدوزم
که همه تلخی ها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند
ميخواهم آنقدر اشک بريزم
تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند
دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد
و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود
من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد می نشينم
و آنگاه که خورشيد غروب کند،
باز هم در شب
و دست در دست ستاره ها
تا صبح هَجی ميکنم واژه انتظار را....!
تا تو برگردی........
همه ناراحتیش به خاطر یار دل سنگش بود
لبهایش با سکوت زیبا بود
در دلش شور عجیبی برپا بود
یار سنگدل اما...
در پس این همه درد
این همه دلواپسی
خوش بود با دیگران
در یادش نبود
دارد یاری که روزی بود با او همدم وهم زبان
دل میسوزد
از اینهمه نامردی
در حق نازک دلان
کاش بودند
لحظه ای هم مهربان....
یک روز زندگی کن!
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمیش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. جیغ زد وجار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:
"عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق گفت : " اما با یک روز چه کار می توان کرد؟ . . ."
خدا گفت :
"آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید"
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :
"حالا برو و یک روز زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید، اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت : "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند، پا روی خورشید بگذارد، می تواند . . .
او در آن یک روز، آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را بدست نیاورد اما . . .
اما در همان یک روز، دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند، سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد، عبور کرد و تمام شد . . .
"او در همان یک روز زندگی کرد . . ."
فردای آن روز، فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
"امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است. اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را ازدست ندهیم، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد؟؟؟؟
خدایا شکر
روزی مردی خواب دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز می کنند و داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته پرسید : شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت : اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید : شماها چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد : بسیار ساده فقط کافیست بگویند :
"خدایا شکر"
و دکتر جان دمارتینی می گوید :
«عشق و سپاسگزاری می تواند اعجاز کند و دریاها را از هم بشکافاند و کوه ها را حرکت دهد و بیماری ها را شفا دهد.»
عاشقان جهان هيچگاه خوشبخت نبوده اند وخوشبختان جهان نيزهيچگاه عاشق نبوده اند.
یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟ می نویستم برای آنکه باید باشد و نیست.
از میان کسانی که برای دعای باران به کوهها میروند ، تنها کسانی که با خود چتر به همراه می آ ورند به کار خود ایمان دارند.
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال ، بنگر که چگونه می افتی ، چون برگی زرد یا سیبی سرخ ؟
این جا
حوالی خوشه گندم از داس افتاده ای,
من بودم که می خواندم !
با تک بال پوسیده ام !
دور تر...
این جا
پشت نه صدای دیگر
قطعا صدایم را خواهی شنید !
روزی که نه صدا اهمیت دارد و نه روز !
~~~
صدای پای پای تو که می روی
و صدای پای مرگ که می آید...
دیگر چیزی نمی شنوم !
حسین پناهی
باید خدمتتون عرض کنم که عنوان وبلاگمو از "تنهایی من" به "سکوتی سنگین تر از فریاد" تغییر دادم. راستش این اسمو از متن زیر انتخاب کردم:
« برای روزها و آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد »
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها میکند پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه می شود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
«این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده و بین دیوارها در ژاپن فضای خالی وجود دارد.»
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. این شخص در حین خراب کردن دیواردر بین آن مارمولکی را دید که از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد!
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد !!!! این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !!!! چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده !!!!
در یک قسمت تاریک بدون حرکت ، چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!!!!
متحیر از این مساله ، کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. در این مدت و چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یک دفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد!
مرد شدیدا منقلب شد ...
ده سال مراقبت ، چه عشقی !!!! چه عشق قشنگی !!!!
پیر مردی صبح زود از خانه اش خارج شد ... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم های پیر مرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند : «باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده.»
پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم ، او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صبحانه پیش او می روید؟
پیر مرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است ...
یه روز یکی به نامزدش گفت :
"من خیلی عاشقتم . من فقط به تو فکر میکنم. من از خودم به خاطر تو خواهم گذشت. من عشق پاک و خالصانه ای به تو دارم. "
بعدش به جرم خالی بندی تحت تعقیب قرار گرفت.
به یکی گفتن تو میدونی فرق حماقت و شجاعت چیه؟
گفت من با فرق و افتراقات و اختلافات کاری ندارم. من دنبال اشتراکات و دوستی ام. واسه همینم هر دو تا لغتی که گفتین رو یکی می دونم ، چه تفاهمی!
اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسین به هدفت موفق بودی
اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند
اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست
اگر روزی ترکت کردن بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
لاک پشت ها هم عاشق میشن ولی تحمل درد
عشق براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم
آروم ترکشون میکنه.
چه آسون از دست میدیم و چه سخت می پذیریم که آسون از دست دادیم!!!!
عشقم
يادته بهم گفتي دوسم داري؟
يادته گفتم آخر تنها ميشم؟
يادته گفتي تنهات نميذارم؟
يادته گفتم ازياد آخر ميرم؟
يادته گفتم اينا حرفه همه؟
يادته گفتي من دوستت دارم؟
يادته گفتم که باور ندارم؟
حالا ديدي که همش حرف بود فقط؟
حالا فهميدي همش ادعا بود؟
حالا بی دلیل منو تنها گذاشتی و من
از اشک هایی که به خاطر دوست داشتنت ریختم متنفرم
از روز آشنایی با تو متنفرم
از روزی که به تو علاقمند شدم متنفرم
از افکاری که به توختم می شه متنفرم
از احساسی که به تو دارم متاسفم
از غروری که برات زیر پا گذاشتم متاسفم
به خاطر روزهایی که به یاد تو می گذرونم متاسفم
به خاطر بیداری شبهام آن هم در فراق تو متاسفم
به خاطر چیزهایی که نوشتم و می نویسم متاسفم
به خاطر همه چیزهایی که در دل داشتم و بیرون نریختم متاسفم
و به خاطر اینکه هنوز می خوام برگردی خیلی خیلی متاسفم
خدایا !
به من توفیق
تلاش در شکست
صبر در نومیدی
رفتن بی همراه
کار بی پاداش
فداکاری در سکوت
دین بی دنیا
عظمت بی نام
خدمت بی نان
ایمان بی ریا
خوبی بی نمود
عشق بی هوس
تنهایی در انبوه جمعیت
و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند
روزی کن!
آمین یا رب العالمین
دکتر علی شریعتی
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند . زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است ولی افسوس تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
بوف کور _ صادق هدایت
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم فراموش ؛
یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه
کاش پیش من بودی
کاش دستانت در دستانم بود
و لطافت هزار ابر سپید بهاری را
در دست داشتم
و در اوج خوش بختی پرواز می کردم
کاش می توانستم به چشمانت نگاه کنم
و با هر نگاه من
هزار هزار واژه ناگفته عشق را
به یک باره به سوی تو روان می کردم
و با هر نگاه تو
شادی در چشمان من می جوشید
کاش می توانستم صدای گرم تو را بشنوم
تا چون آبشاری از نغمه های روح انگیز
بر عمق جانم جاری گردد
و همه غم های فراق را بزداید
کاش پیش من بودی
من با گرمای عشق تو زنده ام
چه زیباست
که تو تنها نیاز من باشی
و چه عاشقانه است
که تو تنها آرزویم باشی
و چه رؤیایی است
این لحظه های ناب عاشقی
و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را با فقط تو حس می کنم
یک داستان جالب
یکی بود یکی نبود.
زمانی که هیچ آدم زنده ای روی زمین نبود!
توی یک جزیره ی دور
چندتا دوست بودند
عشق - دروغ - طمع - دیوانگی - مهربونی - دانایی - کودکی - تنبلی.همه یشان از روی بیکاری دور هم
جمع شده بودند!
تصمیم گرفتند یک بازی کنند تا بیشتر از آن حوصله شان سر نره
قایم موشک.
دیوانگی چون عقلی تو سرش نبود تصمیم می گیره چشم بزاره!
۱.۲.۳......
همه شروع می کنن به قایم شدن.
طمع خودشو تو کیسه ای که واسه خودش درست کرده بود پنهان می کنه.
کودکی می ره بالای درخت
دروغ می ره ته چاه و مهربونی می ره روی ابرها.
دانایی خودش و تو مسئله هاش غرق می کنه که دیوانگی فریاد می زنه : ۹۷. ۹۸ ....
ولی هنوز عشق پنهان نشده که دیوانگی گفت: ۱۰۰
و عشق پرید پشته بوته ی گل رز!
دیوانگی شروع به پیدا کردن همه می کنه.
اول از همه تنبلی رو پیدا کرد. آخه اون اینقدر تنبل بود که حتی قایم نشده بود و سرجاش خوابیده بود.
بعدش کودکی رو از بالای درخت و طمع و تو کیسه و دروغ گو رو ته چاه و مهربونی رو ابرو .....
حالا دیوانگی همه رو پیدا کرده و فقط عشق مونده!
همگی گفتند: اگر بتونی عشق رو پیدا کنی تو برنده ای!
طمع در گوش دیوانگی گفت: عشق در پشت بوته های گل رز پنهان شده است. دیوانگی چوبی برداشت و در
بوته ها فرو کرد! فرو کرد و فرو کرد تا اینکه...
صدای کسی بلند شد: آخ.
عشق فریاد زد: کور شدم!دیوانگی به زمین افتاد و گفت: مرا ببخش. من نمی خواستم. من....
عشق گفت: اگر می خواهی تو رت ببخشم از این پس راهنمای من شو...
و این چنین شد که عشق برای همیشه کور شد و دیوانگی راهنمای او....
خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی …
خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره …
بیخودازخودشوم وراهی میخانه شوم
آنقدر باده بنوشم که شوم مست وخراب
نه دگردوست شناسم نه دگرجام شراب
بی تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
” از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:
” حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي،
من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه :
” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
این شعر رو به عنوان اولین مطلب انتخاب کردم چون با حال و هوای این روزایه خودم سازگاری داره